سخنی از امام صادق علیه السلام

أصول الکافی

مفضل بن عمر گوید: خدمت امام صادق علیه السلام بودم، و در اتاق مردم دیگرى هم نزدش بودند، که من گمان کردم روى سخنش با دیگرى است، امام فرمود، همانا بخدا که صاحب الامر از میان شما پنهان شود و گمنام گردد، تا آنجا که گویند، او مرد، هلاک شد، در کدام دره افتاد، و شما مانند کشتى گرفتار امواج دریا، متزلزل و واژگون شوید، و نجات نیابید جز کسى که خدا از او پیمان گرفته و ایمان را در دلش ثبت کرده و او را با روحى از جانب خود تقویت نموده، و همانا دوازده پرچم مشتبه بر افراشته گردد که هیچ یک از دیگرى شناخته نشود (حق از باطل مشخص نگردد) زراره گوید: من گریه کردم، امام فرمود: چه ترا بگریه آورد، اى ابا عبد اللَّه؟! عرضکردم، قربانت چگونه نگریم که شما میفرمائید:

دوازده پرچم مشتبه است و هیچ یک از دیگرى شناخته نشود، زراره گوید: در مجلس آن حضرت سوراخى بود که از آنجا آفتاب میتابید، حضرت فرمود: این آفتاب آشکار است؟ گفتم: آرى، فرمود: امر ما از این آفتاب روشن‏تر است.

/ 0 نظر / 28 بازدید